خرید بک لینک

نامه ها را پَران پَران مي فرستادي و من ذوق مرگ مي شدم، كاغذها را به قاب ساز نشان دادم و گفتم برايم قابشان كنيد لطفا،اول فكر كرد مدارك مهمي هستند اما بعد از نگاهي، زير لب استغفرالله گفت و يك خل شدن اين جوانهاي امروزيِ درشتي در صورتش نقش بست، مشغول شد. گفت مي تواني نيم ساعت بعد بيايي، تا آن موقع آماده است. گفتم نه، اگر اشكال ندارد منتظر مي شوم، آماده شد، مي برم شان.
قابشان كردم كه در اتاق خوابمان بجاي من و تويي كه روي شاسيهاي بزرگ و رو به دوربين ژست گرفته و ثبت شده نصب كنم روي ديوار، به ديوار روبروي تختمان و تا وقتي هم كه پير شديم آنجا بمانند، زرد و غبار گرفته، و صبح هايي كه از فرط پيري و كوتاه شدن عضلات در تخت دست و پاي مان را مي ماليم و آهسته و يكي يكي پا از تخت بيرون مي گذاريم نگاهشان كنيم، شايد برايت بعد از آن همه سال عادي شده باشند براي من اما نه، برايم هنوز هم يادآور جواني و خواستني بودن و شوريست كه با به يادآوري اش ضربان قلبم تندتر مي زند و هر روز با حض فراواني مي خوانمشان، تك تك نامه ها را از حفظ مي توانم بخوانم اما باز روبرويشان مي ايستم، با چشم خط و خطوط كلمات را دنبال مي كنم و از تصور تويي كه در حال نوشتن است چروك هاي صورتم ريز مي خندند.
وقتي رفتي اولين فكر بعد از نبودن ات اين شد كه با قابها چه كنم.
يك روز بي مقدمه به (با) گفتم اگر برايم اتفاقي افتاد قابهاي داخل جعبه را برايت پست كند،همان طور بسته بندي شده، دلم نمي خواست هيچكس غير از من و تو ببيندشان، براي بقيه چند ورق كاغذ بودند كه هر كدام در يك قاب سفيد جا خوش كرده، اما براي من از لحظه اي كه با خودت فكر كردي بانو نامه كاغذي دوست دارد تا لحظه اي كه به دستم مي رسيدند و بازِشان مي كردم و حتي چند بارِ و چندين بارِ مي خواندمشان زنده مي شد، يك ريسمان نقره اي كه از تو تا من وصل مي شد و قابل لمس بود و محكم، آنقدر محكم كه نبودنت هم پاره اش نكرد.
از وقتي نيستي دچار سندرم آشيانه خالي شده ام.

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 12:04

صفحه بندی