خرید بک لینک

تکیه داده بود به درخت، پیراهن قرمز دگمهدار تنش بود. پیراهنش تنگ بود. یقهاش باز بود. لبهایش مثل آن دو گیلاس بود، مثل زبانش بود. آدم دلش میخواست ببوسد. کسی در حیاط نبود. صبحِ صبح بود. ننه هم نبود، صبح رفته بود جایی. خواستم همان جا ببوسم، گفتم چیزی نمیگوید که. به کسی هم نمیگوید، نه به پدرش میگوید و نه به مادر من. داد هم نمیزند، یا میخندد یا میزند توی گوشم. گفتم اگر خواست بزند توی گوشم، خب بزند. آن همه کتک خوردم چی شد، یک سیلی هم روش، نمیمیرم که. گفتم اگر هم زد، میارزد. بک بوسه به یک سیلی میارزد. به یک سیلی، یک لگد، چهار تا مشت و هزار تا مرگ میارزد. چشمهایم را بستم و شروع کردم به شمردن. گفتم به ده که رسیدم، میبوسم. گفت: «چته دیوانه، چشمهایت را چرا بستی، خلِ خدا؟» باز کردم. ترسیدم. گفتم اگر ببوسم روزهام باطل میشود، گناه دارد. کاش دیروز از ملاحسن پرسیده بودم. ملاحسن آنقدر ملای خوبی بود که میگفت: «ببوس.» بعد چشمهایش را میبست و میخندید. حتی نمیپرسید که کی را میخواهم ببوسم.

«مردی که گورش گم شد»، حافظ خیاوی

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 12:04

صفحه بندی