- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:33
تولد عباس آقا که شد دلم یاد نوشتن کرد و عشق قدیمی. یاد یک عشق قدیم و اومدی تازه کردی ...حیف که ذهنم رگ به رگ می شود از خشکی کلمات. کلماتی که قبلا جاری بود و الان گرفتار یبوستند.نامه به دیگریِ مهمهر بار که پیغام می دهم، بلافاصله پشیمان می شوم. بعد از آن ١٧ بهمن كه ديگر من، من شدم و تو، تو و مای میانم...
روزنوشت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 0:09
از اتاق که بیرون آمدم مقابل آیینه ایستاده بود، زل زده بود به خودِ درون آیینه اش. دست کشید روی موها و صافشان کرد و در آیینه متوجه من شد، لبخند زد. راستش این حال اش را که می بینم، می دانم به چه فکر می ک
سرمای پاییز - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 12:04
صبح که بیدار شدم به خودم گفتم، هوا سرد است و علاوه بر ژاکت بهتر است بالاپوش ورزشی ام را هم به تن کنم، حالم خوش نیست و دردی مثل ماهی در میانه بدنم حرکت می کند ازکمر به زیر شکم و بالعکس، اما بی توجه به
یک روز کاملا معمولی - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 12:04
صدای باران و سوز خفیفی از پنجره پشت سرم میاد، صدای رد شدن ماشین ها از خیابان غرق در آب. من نشسته ام بیکار، چند وقتی هست که کارم سبکتر شده و تا وقت خالی پیدا می کنم دنبال طرح و ایده برای نجاری هستم، تا
باران - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 12:04
روزهای بارونی به طرز باورنکردنی برایم خوشایند هستن، صبح بعد از پیاده روی با تاخیر رسیدم شرکت، در بدو ورود هم در معیت رئیس سوار آسانسور شدم، رئیس همان همیشگی نبود، یا من آنقدر شاد و سرخوش بودم یا خودش
بوسه - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 12:04
تکیه داده بود به درخت، پیراهن قرمز دگمهدار تنش بود. پیراهنش تنگ بود. یقهاش باز بود. لبهایش مثل آن دو گیلاس بود، مثل زبانش بود. آدم دلش میخواست ببوسد. کسی در حیاط نبود. صبحِ صبح بود. ننه هم نبود، ص
خاطرات - تاریخ: 1397/11/21 ساعت: 12:04
نامه ها را پَران پَران مي فرستادي و من ذوق مرگ مي شدم، كاغذها را به قاب ساز نشان دادم و گفتم برايم قابشان كنيد لطفا،اول فكر كرد مدارك مهمي هستند اما بعد از نگاهي، زير لب استغفرالله گفت و يك خل شدن اين
سالها بعد - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
بعد از سالها وقتی کتابم منتشر شد، فقط من می دانم کدام شخصیتها آدم های واقعی زندگی ام هستند، کدام یک را ستایش می کردم و در کتابم قهرمان داستان بود و کدام یک مطرود و محکوم به سیاهی لشکر بودن. چیز عجیبی ست که کوچک ترین ها هم فراموش نمی شوند و فقط کم سوتر از بقیه آن گوشه کنارها بی سر و صدا باقی می مانند...
موفقیت - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
زمانهایی بود که فکر می کردم موفقیتی بدست آوردم ولی در واقع بعد از مدتی چیزهای دیگری می خواستم و دیدگاهم نسبت به موفقیتهای قبلی تغییر می کرد و به بوته فراموشی سپرده می شدند . برای هر کسی با توجه به تجربیات، روند رشد، اجتماع و خانواده موفقیت معنای متفاوتی داره، برای من زمانی بود که با خودم یکی شدم، پد...
از دوردست ها - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
خیره به خورشید اثر اروین یالوم را می خواندم که نگاهم در کنج اتاق قفل شد، گویی کلمات جاذبه ای جادویی داشتند و من بی آنکه اختیاری داشته باشم به آنها زنجیر شده بودم. جمله این بود:( آنچه درباره مرگ ترسناک تر است فقدان آینده نیست، بلکه فقدان گذشته است. در واقع عمل فراموشی شکلی از مرگ است که پیوسته در دل ...
زمرد - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
یک بازی بین من و نون بود که همیشه خودمان را در موقعیت انتخاب قرار دهیم، حتی در موقعیت های نه چندان مطلوب. از کنار جواهر فروشی های خیابان کریم خان که رد می شدم یادش افتادم لحظه ای خیره به یکی از ویترین ها و جواهرات درونش نگاه کردم، من خیلی طلا پسند نبودم اما هر چیزی که رد پایی از زمرد در خود داشت میخ...
خوشحالی های کوچک زندگی - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
چیزهایی که در زندگی خوشحالم می کنه بدون فکر کردن یک طوفان می شه توو ذهنم خیلی چیزا منو خوشحال می کنه من از اونام که به قول گفتنی، شور زندگی دارم. اولش لبخند مامانم با همه چروکهای قشنگ دور چشماش و سرخ شدن لپاش وقتی خجالت می کشه از شنیدن مامان قشنگم چه دلبری شده. صدای کوکو گفتن یاکریم های پشت پنجره شر...
اول مهر - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
رقص لباس ها روی بند در صبح خنک از اولین روز مهر شبیه یک موزیک کلاسیک است، صدای بچه ای از دور می آید، صدایی که هنوز جنسیت ندارد، خلوص مطلق. صدای تو خالی بسته شدن در فلزی حیاط را از پشت سرم می شنوم و به راهم ادامه می دهم. دست تکان نداده ام که تاکسی مقابل پایم می ایستد و می گوید مترو. در عقب ماشین را ب...
آخرین روز شهریور - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
امروز زنی را دیدم که می شد من باشم، زنی با دو بچه قد و نیم قد در تره بار، زنی که انگشتان اش رنگی از خانه داری زنهای قورمه سبزی پز نداشت اما دقت و وسواس اش در انتخاب سبزیجات باعث می شد از روی ظاهر نتوان قضاوت اش کرد، زنی سر تا پا رنگ، اصلا تو بگو پالت با گوشواره های سبز زمردی. مامان دو دختر بچه که با...
فیلسوف کوچولو - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
با نی نی رفتیم خرید که هیات عزاداری مشغول سنج کوبیدن و زنجیر زدن شدند، نی نی از آن دسته بچه هاست که راجع به همه چیز فکر می کند و نظریات فیلسوفانه ای هم دارد که در همین جا دو برداشت در یک روز را نقل می کنم. مورد اول ، موقعیت خیابان شلوغ، شب، ما دو تایی برای خرید فویل جهت ته دیگ نذری فردا رفته ایم و د...
تلفنی در بهشت زنگ می خورد - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
ساعت از دو گذشته، ناهار خورده ایم و منتظر وقت چای، هر کس سر در مانیتور اما خمار از آفتاب تابیده از پنجره و صدای پنکه خود را مشغول کرده ایم، کتابم را ورق می زنم، داستان زندگی پسربچه ایست که در جنگ جهانی دوم هر روز هزار بار می میرد، کتاب را مدتها پیش دوستی به من هدیه داده بود. به این فکر می کنم آیا کت...
از مردن که حرف می زنم از چه حرف می زنم - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 20:46
مردن، آره مردن، با اجازه آقای موراکامی بزرگوار از مردن که حرف می زنم از چه حرف می زنم. مردن در مفهوم بیولوزیکش، از کار افتادن تمامی ارگانهای بدن می شه، این فیزیک قضیه است، نمی خوام فلسفیش کنم که افراد زیادی قبل از ملاقات با مرگ به لحاظ روحی و روانی مرده اند. وقتی می خوایم از مرگ و مردن حرف بزنیم بای...
اندر احوالات - تاریخ: 1396/9/28 ساعت: 22:38
اندر احوالات خورشید خانم مثل زن های حرم سرای ناصرالدین شاه چاق و تپل پهن شده توو آسمون. + نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت 12:18&nbsp توسط نم نم |
حرف های آیینه - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 17:26
عصر است، تازه از سركار به خانه بازگشته ام، در حالي كه از گرما كلافه ام، مامان ليوان شربتي خنك را به دستم مي دهد و من يك نفس همه را سر مي كشم، لباس بيرون را از تن درمي آورم و دست و رو را به آب خنك مي سپارم، يك بار، دو بار، سه بار، دستم را از آب پُر مي
خواب شیرین - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 17:26
كليد در رو به سختي تو قفل مي چرخونم، آخه، عينه چوب لباسي يك عالمه چيز ازم آويزونه، اول رفتم ميوه و سبزيجات تازه خريدم، بعد هم وسايل دسر، تو راه برگشت به خونه هم يك كيك عصرانه از شيريني فروشي خريدم، از ماشين كه پياده شدم دسته كليد رو اونقدر چرخوندم تا