خرید بک لینک

امروز چهارپنج ساله هستم، تابستان است و عادت ديرينه رفتن به خانه ي خان عمو را تجديد مي كنيم، كرج و به خصوص خانه عمو بهشت روي زمين است، پسرعمويم علي كميكوچكتر از من است و هم بازيه خوبي برايم محسوب مي شود، همه خوراكي هايش را با من نصف مي كند، بازي اي را كه من پيشنهاد مي كنم انتخاب مي كند و برايم قابل پيش بينيست. عصر است و ما در راه رفتن به شهربازي هستيم، گروهي متشكل از مامان و زن عمو به همراه يك عده دختر و پسر جوان كه كوچكترينمان همين علي ست و بعد من هستم، خيليخوش مي گذرد حتي وقتي كه از شدت چرخش در تاب پرنده دچار حالت تهوع شده ام دست از تلاش براي نشان دادن شادي و اوج لذتم به شكل جيغ هاي ممتدد برنمي دارم و وقتي همهبازي ها را امتحان مي كنيم بلاخره دل مي كَنيم و راهي برگشت به خانه عمو مي شويم، عصر است و هنوز خورشيد غروب نكرده، به نزديكترين ايستگاه مي رويم صف طويلي برايماشين سوارشدن تشكيل شده، معلوم است كه مدتي بايد صبوري كنيم. دست فروشي در همان نزديكي بساط به پا كرده، از آن چيزها كه مامان هيچوقت اجازه داشتنشان را نمي دهد،النگوهاي پلاستيكي، تل و دمپايي هاي پاشنه دار، آخ كه اين آخري چشمم رو خوب نوازش مي كند، محو تماشا هستم و در خيالم با آن دمپايي هاي پاشنه دار با تق تق مداومشان در گوشمراه مي روم، خودم را مي بينم كه همه تماشايم مي كنند و چقدر قدم بلندتر شده، يك نفر از من عبور مي كند و تنه اش به من مي خورد، مات نگاهش مي كنم و از رويا بيرون مي افتم. بهاطراف نگاه مي كنم، هيچ چهره آشنايي نمي بينم. دلم هوري مي ريزد چشم هايم رو مي مالم و خداخدا مي كنم كه با باز شدن چشمانم مامان آنجا باشد اما نيست. كنار همان دست فروشمي روم و هق هق گريه سر مي دهم، پيرمرد سر صحبت را باز مي كند كه چرا گريه مي كني؟ من اما جواب نمي دهم فقط بلندتر گريه سر مي دهم، هيچكس تنهايي و سردرگميِ يك دختربچه در آن سن و سال را نمي فهمد، فقط خودش از عمق ماجرا خبر دارد، سعي مي كنم در ميان گريه توضيح دهم كه مادرم را گم كرده ام و خانه مان تهران است اما چيز بيشتري نميدانم، پيرمرد يك آبنبات چوبي به من مي دهد و من با خوردن يك آبنبات اعتمادم جلب مي شود، پيرمرد صندلي اش را به من مي دهد و خودش مي ايستد، من خيلي نحيف هستم با موهايخرمايي بلند كه كمي پايينتر از كمرم است، يك بلوز با عكس يك گل و يك شلوار جين پوشيده ام و چشمان قرمز است بس كه از دلتنگي براي مادرم گريه كردم، آبنبات را در دهانم مي مكمو دانه هاي درشت اشكهايم يكي پس از ديگري از چشمانم مي افتد، حتما پيرمرد حالم رو فهميده، از نوه اش كه هم سن و سال من است برايم تعريف مي كند، مي گويد نگران نباش مادرتحتما براي پيدا كردنت به اينجا برمي گردد، آفتاب غروب مي كند و پيرمرد به گفته خودش خيلي بيشتر از هر شب آنجا مانده اما يكباره ساعتش را نگاه مي كند و مي گويد: ساعت ٩ استبهتر است مرا به كلانتري تحويل بدهد، دستم را مي گيرد و با هم از خيابان رد مي شويم، با خودم فكر مي كنم نكند مادرم از شيطنتهايم خسته شده باشد، نكند آن بار كه حرفش را گوشندادم باعث شود ديگر به سراغم نيايد و با اين افكار وارد كلانتري مي شويم، پيرمرد من را تحويل مي دهد و خداحافظي مي كند، انگار نه انگار ما با هم دوست شده بوديم، انگار نه انگارمن شبيه نوه اش بودم، مي رود و پشت سَرَش را هم نگاه نمي كند. من مي مانم تنها و باز ريز ريز گريه مي كنم، سربازها يكي پس از ديگري مي آيند با من حرف مي زنند از من سوالمي كنند حتي برخي شكلك درمي آورند تا لبخندي به لبم بنشانند اما بي فايده است، انقدر گريه مي كنم كه خوابم مي برد، بيدار مي شوم و چشم هايم را مي مالم، يادم رفته چه اتفاقي رخداده، اطراف را نگاه مي كنم، يكي از سربازها برايم غذا مي آورد و من كه در همان راهروي ورودي روي يك صندلي ناراحت نشسته ام و صداي قار و قور شكمم بلند شده با كمال ميلقبول مي كنم، فكر مي كنم بايد براي ديدن دوباره مادرم زنده بمانم پس با ميل و رغبت شروع به خوردن غذا مي كنم و بعد از اتمام آن با همان سرباز كه حالا نقش تور ليدرم در كلانتريرا ايفا مي كند از تمام كلانتري بازديد به عمل مي آورم. به نظرم آن سرباز هم خواهري داشت درست هم سن من و حالا كه از شهر خودشان با آن لهجه زيبايش دور افتاده بود با ديدن منخاطره خواهر كوچكش برايش زنده شده بود، اين بود كه از جان و دل مايه مي گذاشت و بعد از بازديد از كلانتري برايم كاغذ و مداد آورد تا مشغول نقاشي شوم تا زمان سوهان روحمنشد و براي مادرم كمتر بي تابي كنم . من هم با اميد به ديدار مادرم مشغول كشيدن نقاشي مي شوم،درخت كشيدن را خيلي دوست دارم، از اين درختهاي چاق و تپل. سه تا سمت چپ و سهتا سمت راست. سرم را بالا مي آورم تا موهايم را با انگشت پشت گوش بگذارم كه در راهروي كلانتري كه به نظرم طويلتر از هر راهرويست كه تا به حال ديده ام پسر عمويم را مي بينمبه همراه برادر خانمش، مثل فيلمها اسلوموشن مي دوم به سمتش، موهايم مواج در هواست، پاهايم مي لرزد و گريه مي افتم، خودم را در بغلش مي اندازم و اشكهايم پيراهن تميزش را لَكمي كند، مچاله مي شوم در بغلش و او همانطور من را بغل به دست ، وارد دفتر كلانتري مي شود و پس از طي مراحل اداري با هم بيرون مي آييم، قبل از بيرون آمدن رييس كلانتري ازمن كه حالا مثل كوالا به پسر عمو چسبيده ام چند سوال مي پرسد تا با اطمينان مرا روانه كند و مهربانانه از من مي خواهد هيچوقت دست مادرم را در خيابان رها نكنم، من فقط ميخواهم از آنجا برم، سوار موتور مي شويم و من تمام اين مدت حرف نزده ام، در كلانتري همه را با سر پاسخ داده ام و آنها به پسر عمو گفته اند كه من شوك شده ام، محكم او را بغلكرده ام ، چشم هايم مي سوزند ولي خوشحالم. به خانه مي رسيم همه نگران در گوشه و كنار خيابان ايستاده اند و با ديدن من ،صداي خدا را شكر ،خدا را شكرشان بلند مي شود، بغلم ميكنند و نوازشم مي كنند من هنوز حرف نمي زنم، در آغوش مادرم نمي رم، از دستش عصباني هستم كه مرا فراموش كرده، كه زودتر پيدايم نكرده، كه دلم برايش آنقدر تنگ شده و بيتفاوت خودم را در بغل نه نه جان مي اندازم، نه نه جان مادربزرگ پدري ام هستند و كلي قربان صدقه ام مي روند، مي بوسندم و هزاربار خدا را شكر مي كنند، سفارش مي كنند فردابرايم خروس سر ببرند و برايم از نگران شدن همه شان و بخصوص مادرم و اينكه چقدر گريه كرده و چقدر نذر و نياز كرده تعريف مي كنند، زير چشمي مادرم را نيم نگاهي مي كنم وتازه قرمزيِ چشمانش را مي بينم، لبخند مي زنم و او مي گويد بيا لباست را عوض كنيم و دست و رويت را بشوييم، من با رضايت تن به خواسته اش مي دهم، وسط لباس عوض كردنبغلش مي كنم و مي گويم: فكر كردم مرا فراموش كرده اي و ديگر به سراغم نمي آيي و بايد تا ابد در آن كلانتري بمانم، مي خندد و بغلم مي كند، دستم را در خروار موهايش مي كنم وبا يك نفس عميق بويش را به درونم مي كشم و اندكي بعد در دستانش به خواب مي روم.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 11:18  توسط نم نم |

برچسب: نویسنده: آریا پارسامنش تاريخ: يکشنبه 7 آبان 1396 ساعت: 17:26

صفحه بندی